گرچه چکه کردم ، ذوب شدم ، ریختم ، اما هنوز هستم و تمام نشدم
آنقدر میمانم تا تمام خاطرات جعلی ات را مچاله کنم و به حلق زباله دانی ذهنم پرتاب کنم
و رنجی که هردوی ما از بی منطقی هایمان میبریم را پوز خند کنم.
من تمام نشدم و کماکان ادامه دارم تو نیز پاهایت را در سیمان بی احساسی هایت فرو ببر و ساکن بمان و دویدن مرا تماشاگر شو .
این داستان ادامه خواهد داشت منتها کمی متفاوت.
رفیق من نیز به احترام تمام رفتگانمان سکوت میکنم ، تنها یک دقیقه
به احترام آن بیماران سرطان زده که روزگاری سعی بر زنده نگه داشتنشان داشتیم
و چه بی ابا و با افتخار خود را به کام مرگ های شوکه کننده سپردند
عینک آفتابی تزویر را به چشم میزنیم تا هیچ کس گریه هامان را نبیند
تو درک میکنی که در بینهایت تنهایی هیچ اتفاق خوشحال کننده ای نیست ؟
ما هر دو در این بینهایت در گیر دلپیچه هایمان هستیم و به خود میپیچیم
و چشمانمان را بهم میفشاریم و گاهی از بین پلکهایمان رهگذران بی کار را دید میزنیم
که چند ثانیه روی ما مکث میکنند و مارا پوزخند میکنند و راه میکشند و میروند
رفیق تو خیالت تخت که من نیز گریه میکنم
من میدانم تو هم میگریی و سکوتت را شلاق بغض ورم کرده ات کرده ای
هر دوی ما بر سر دو مزار زار میزنیم با یک جسد که مشاء است میان من و تو
جسدی که کالبدش را شکافتنتد تا تنها علت بودنمان را مکاشفه کنند
و کشف کردند و آن را روی دوشمان گذاشتند و با پانچ گوشه ی شناسنامه اش را سوراخ کردند
رفیق ، گویا باید ابطال هویت این جسد دوست داشتنی بو گرفته را باور کنیم
جسدی به نام احساس
پ.ن : رفیقی شفیق به نام "مجید شرفی" در دنیای این روزهای من حضوری بس طلایی و الوان دارد که هر دو حسهای خاکستری و چرکی را لمس میکنیم ، این حضور زیبای رفیق مرا برآن داشت تا جدا از اشعار لنگ و پاچه شده ای که برای دیوارهایی که به آنها برخورد کردم سرودم کمی هم به آنهایی که دوستم دارند و دوستش دارم بپردازم و حضور این رفیق مرا به این انحصار میرساند که او کسی است که "ما" را دوست دارد بر خلاف دیگران "من" دوست ...
برو به راست !!!
گفتم برو به راست !!!
کی گفت به چپ بپیچی ؟!!
اینجا رو مستقیم برو
دارم بهت میگم باید مستقیم بری !!!
مستقیم !!!
نه چرا به چپ پیچیدی ؟؟
هی هی
حواست باشه سر این دوراهی به راست بری
باز هم که به حرف من گوش ندادی
معلوم هست منو با خودت به کجا می بری ؟؟؟
پیاده شو !
گفتم پیاده شو! , من رانندگی میکنم!
لعنت به این دست فرمونت روزگار
این روزها واقعا ایام مزخرفی رو دارم پشت سر میگزارم و فقط پشت سر میگزارم بدون اینکه چیز خوبی عایدم بشه.دلشوره ها و دغدغه ها دائما مرا به این سو میبره که قبول کنم انسان بد شناسی هستم.
مدت هاست که خبر خوشحال کننده ای نشنیدم و حتی برعکس هر چی بوده بد بوده ، نمی دونم تا کی میتونم روحیه ام رو با این مسائل سرپا نگهدارم. بارها و بارها به مرز خستگی رسیدم و البته بسیار هم روی این خط نشستم و به آنچه که ندارم خیره شدم و زل زدم.با اینکه میدونم من تنها کسی نیستم که دوران سختی رو پشت سر میگزاره با این حال به خدا شکایت میکنم و ازش گلایه میکنم و حتی مورد بازخواست قرارش میدم که آخر چرا این روزگار نباید برای من و امثال من خوشی بنویسه . از نا امیدی میترسم و ثانیه به ثانیه به این هدف ناخوانده دارم سوق داده میشم و حرفهای کلیشه شده ای که دیگران برام تکرارش میکنند و این تنها کاری هستش که از عهده اشون بر میاد رو از بر شدم.
نه تنها روزهای مزخرف بلکه روزهای خطرناکی رو هم دارم پشت سر میگزارم کاش یه جایی بود تا روحم رو بستری میکردم و چند تا سرم ایمان و امیدواری بهش تزریق میکردم تا از مرگ نجاتش بدم....
همه ی اونهایی که منو میشناسید و حتی نمیشناسید برام دعا کنید . . .





