یک شب جمعه ی دیگه و باز مریم پشت میز توالت با نگاهی که یک چشم به آینه داره و یک چشم به عکس رضا:
"امشب میخوام از اون رژ صورتیِ بزنم آخه رضا خیلی از رنگش خوشش میاد.
امشب میخوام موهامو یه مدل سخت ببندم آخه رضا باز کردنشونو خیلی دوست داره.
امشب میخوام اون دامن رو بپوشم آخه رضا بد جور بهم خیره میشه وقتی اونو میپوشم.
امشب میخوام اون تاپ صورتی رو بپوشم آخه رضا ...
... امشب میخوام ... آخه رضا ...
امشب ... آخه رضا
... آخه رضا
... رضا
..."

برای ورود پر شکوه رضا در باز شد
"خانومم بیا کمک کن چرخ ویلچرم گیر کرده به پاشنه ی در"

بیست/آذر/نود

شنبه ٢٦ آذر ۱۳٩٠ساعت ۱۱:۳۳ ‎ق.ظ توسط میم.صدقی دیدگاه تو چیست؟ ()

دمدمای صبح ، رسید خونه تقریبا مطمئن بود که نگاهی تعقیبش نمیکنه ، چادرش رو به دستگیره ی در آویزون کرد و صورتش رو به چارچوب در اتاق دخترش مالید و با نگاهی که از خلا امید به آینده رنج میبرد دخترش رو برانداز کرد.دخترک خواب بود در حالی که زگه های خاکستری اشک روی صورتش نقش بسته بود.اونقدر قطر پنکک رو صورتش زیاد بود که بین صورتش و چارچوب در چسبندگی ناخوشایندی ایجاد کرده بود صورتش رو جدا کرد و مطابق معمول دستی به قاب عکس بهنام- شوهرش کشید  و از بس که سایه اش کم بود شرایط بغضی صدباره را برای زن فراهم کرد.سوژه ای برای لعن و نفرین پیدا نکرد جز خودش و باری دیگر اسکناس های آلوده را از جیبش در آورد و خوابید و تصمیم گرفت به شبی که گذشت و شبهایی که هنوز نگذشته فکر نکنه.

 

 

یکشنبه ٧ شهریور ۱۳۸٩ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ توسط میم.صدقی دیدگاه تو چیست؟ ()