دارم نمیخندم
فقط چون گوشم را میخارانم صورتم شکل لبخند گرفته
دارم گریه هم نمیکنم
یک پشه راهش را در چشمم گم کرده
باور کن اقامت عقلم هنوز اعتبار دارد
... فقط یک چیز به خاطرم می آید
چند لحظه نگاهم کرد
و من به خوبی و خوشی فرو ریختم
همین
سی ام/آذر/90
در لرزش دستانم دایره ی تاریک یک ماگ پر از قهوه برای سر کشیدن داغ واره های آواز تاج اصفهانی
و من که انحنای سالخوردگیم را لای روبدوشامبر رخوت پیچیده ام
تا بر قرچ و قرچ خستگی صندلی راحتی لم داده باشم
و شومینه ای که با تمام قوا سوختنی را در انعکاس عینکم برانداز میکند
و باز هم تماشای لبخند پورتره ی تو که هنوز در آن بیست ساله ای و تکرار افق تاقچه که زیر سنگینی آن نگاه مقوایی گیر افتاده است
حالا من ماندم و شهوت رقص دود پیپ در سی امین سالگرد سفید بودن موهایم
اینها همه در فضای تک نفره ام تلمبار شده اند تا من در کنار سالها و سرفه های احساس بغض کنم برای دستان چروکیده ات که امروز به کوچکی دست دختر بچه ای گره خورده بود که به تو می گفت: "مادربزرگ" .
بیست و یکم/آذر/نود
یک مشت تصویر مچاله ی خنده ی تو
یک ذهن خاطره ی ناقص و کج
یک حنجره بغض یخ کرده و سرد
یک دست خالی از هر چه نمک
یک دل پر از خون و خیال
... اینها همه هدیه ی مردیست
که سالهاست یادش هم به جشن میلاد تو دعوت نیست
به گمانش که صدایش آلوده به حسرت نیست
باز مغرور از سقف اتاقش پرسید
امشب، هم پای رقصش کیست؟
8/آبان/90
همه گفتند که می مانند
به من گفتند تو بی مانند
به این "مانند"ها می خندم
به این ، تمام زندگیمان تو
که فردایش تمامش میشود گوه
به این "تمام"ها میخندم
به این دوستت دارم ها
که من تنها تو را دارم ها
به ریخت عاری از معنی این حرفها میخندم
همه گفتند که ناراست ها چه منفورند
به من گفتند خیانت ها چه دورند
ولی میم به ریش هر مدعی خندید
به این از عشق گفتن ها
به اینکه همه دلی دارند به جز ما
به هر احساس فرسوده میخندم
خدایا کویر سینه ام خالی
گلی کاشتم نشد باغی
"الا یا ایهو الساقی"
من حتی بر این فال هم میخندم
6/آبان/90
این کلیشه ی "برایت آرزوی خوشبختی میکنم." را لابلای احساس و افکار لجن مال شده ام گم کرده ام پس منتظر نمان بعد از آنهمه الطافی که بر من روا داشتی چنین نفرین نیکویی بر تو کنم ، اما هنوز آنقدر نجابت و متانت برایم باقی مانده که وقتی تو خوابی آهسته از کنارت عبور کنم و تو را در این حالت که خوابی یا شکل خواب داری رها کنم و بگزارم تو در رویایت با سرعت به دریایی که سراب هم نیست بدوی و بر سکوی نخست بازندگیهایت برسی و افتخاری جدید بر تمام افتخاراتت اضافه کنی.
تبریک میگویم تو آبستن هم خوابگیهایت با خاطرات معجول پشت سرت شده ای و هیچ وقت این جنین مرده را زایمان نخواهی کرد حتی اگر قابله دستان متعهد من باشد.
باشد مرا به بهای متروک ماندن فضایت با گذشته ات تاخت بزن اما برای آنکه بفهمی هنوز اندکی به تو اعتماد دارم قضاوت اینکه من از دست رفتم یا تو ، به عهده ی خودت و اگر به تو گفتم دوستت دارم راست گفتم اما تو باور نکن و به دورغ میگویم از تو خسته ام با تو باور کن.
نیازی نیست چیزی بگویی باشد قبول
تو هم خوبی
عاقبت من با تمام نداشته هایم روزی رستگار خواهم شد
و تو با تمام داشته هایت شبی میمانی و چند آه بلند
که من ِ دیروز ، آنروز ذهن بی حوصله ات را نقطه ی پرگار خواهم شد
توصیه دارم به تو ای داغ ِ دلم تو مروری کن بر عبورت با آن گام بلند
و این جهان پر است از صدای پای زنانی که آنچنانکه تو را می بوسند دستشان را در جیب تو فرو میبرند
و نیز پر است از صدای پای مردانی که آنچنانکه تو را می بوسند دستشان را در لباس زیر تو فرو میبرند.
از بافته شدن طناب دار دیریست که میگذرد
امروز نوبت معامله ی شیرین و لجن مال صدای پاهاست . . .
(با الهام از شعر فروغ فرخزاد)
دل را دلیل دردِ این دو راهی ها نکن
دو دلیل دارد
دل تو با دیگری
دیگری در دل تو
دور بزن
دیرت شده
دادِ من دور است
تو نمیرسی به دادِ من
(27/مرداد/نود)
تقریبا سه چهار سالی میشد که در کما بودم
تا آنکه تو مرا باز به خود عذاب آورم ، باز آوردی
اما تو که میخواستی قلب مرا برداری
اصرارت برای خروج از مرگ مغزی ام چه بود ؟
وقتی کلامت بر سر پیچ زخمهایت وا می ماند
تو میمانی و یک آرزو
که کاش ساعت دیواری اتاقت که عدمها رابا آن طی میکنی ،عقربه داشت
فشار نا سپاسی هایشان را به بطری ودکا و پاکت بهمنت می آوری
چرا غرورت را پاس نداشتند آنهایی که تو را مردانه نخواندند؟
تو نخواستی سرخم کنی ، تا که در باز شود
تو میخواستی همان علی کنکوری بمانی
نمی دانی خشکی دشتهای روابط از کدام باران آب میخورد
پس به ناچار شقیقه هایت را میفشاری
و با خود میگویی
ای مَرد ، مُرَدَد نمان و کماکان مَرد بمان
تیغ رابطه ات را بدست میگیرم
چرا که زخمی تازه می خواهم
مدتی است پاییز را درک نکرده ام
لحظه های سرمه ای رنگ من
بی وفقه به ذات سفید تو محتاج،
حل شو در من
تا روشن تر شوم
چرا که رنگ آسمانی را دوست تر میدارم
گرچه چکه کردم ، ذوب شدم ، ریختم ، اما هنوز هستم و تمام نشدم
آنقدر میمانم تا تمام خاطرات جعلی ات را مچاله کنم و به حلق زباله دانی ذهنم پرتاب کنم
و رنجی که هردوی ما از بی منطقی هایمان میبریم را پوز خند کنم.
من تمام نشدم و کماکان ادامه دارم تو نیز پاهایت را در سیمان بی احساسی هایت فرو ببر و ساکن بمان و دویدن مرا تماشاگر شو .
این داستان ادامه خواهد داشت منتها کمی متفاوت.
دست کم نگاهی میکردی
لاغر و کم جان
همچون آن نگاههای آنی
که از پنجره ی تاکسی
به سوژه های بی دوام خیابانی می اندازی.
هر چند ضعیف ،
تو نگاه کن دوام مرا . . .
مرا ندید
یا او چشمانش بسته بود ، یا من وجود نداشتم
هنوز به یاد دارم آن تیر ماه خاص تکرار نشدنی را
کاش ببینی که هنوز حس آن دقایق گرما زده بی وقفه به تنم ناخن میکشد
آن لحظه که تنها چند متری آنطرفتر از تو
من با قامتی عمود و روحی به موازت افق ایستاده بودم و تصورات مسخره ام را تورق میکردم.
حبابی که از تو در سر ساخته بودم
و روز به روز با دود ناشی از سوختنم
بساط انبساطش را فراهم میکردم
حال جمجمه ام را به مرز انفجار میرساند.
بیم آن داشتم که نکند روزی وسوسه شوم تا باز به تو فکر کنم
و باز تَوَهم تو را داشتن روحم را به سخره بگیرد.
میخواستم جلو بیایم و بپرسم آیا از اینکه خودم را هدر داده ام باید پشیمان باشم ؟
یا آنکه در حیرت صدای ساز تباهی به ژرفای کدامین خلسه پناهنده شوم ؟
اما اینبار هم در حق خودم کوتاهی کردم تا از بلندای نگاه تو کسر نشود.
من خموش ، پر از احساس حماقت و کمی عاشق
اندیشه ی نبودنت به شدت فکری ام کرده بود
و تو کماکان سپید و زیبا ، در آن غوغایت به چه می اندیشیدی ؟
شاید با خود میگفتی :
"عکس یادگاری هم چیز خوبی است "
(22/تیر/1389)
رویای با تو بودن
خاطرات گریه کردن
سلام عشق, بدرود غم
آرامش بوسیدن
روایت خاطره های عاشقانه برای مادر
همیشه در قلبم بمان ای حرف به حرف اسمت آغاز جمله هایم ...
(زمستان 86)
نام کتاب عشق من و تو
نویسنده ,فقط تو
فهرست تک تک روزهای گذشته
مقدمه بی مقدمه
به نام نامی عشق
چه قصه ی زیبایی
چه سخنهای شیوایی
هر صفحه گویای یک ثانیه
هر ثانیه زبان یک احساس بود
واژه به واژه قلم خورد این کتاب
هر واژه نوشت یک عمر اعتراف
هر اعتراف فریاد به یک حس ماندگار
قلم خورد و خورد
صفحه به صفحه رفت و رفت
و چه غیرمنتظره پایان قصه
چه پایان غم انگیزی دارد این قصه ی تو
قصه ای که با یک لبخند تو آغاز شد و با اشک من پایان یافت
کاش کمی تامل میکردی هنگامی که پاراگراف آخر کتاب را قلم میزدی
چه بی رحمانه قلم زخم زبانهایت را روی تن خسته ی کاغذها میفشردی
چه بی مقدمه آغاز شد و چه بی فرجام تمام
یاد آنروز بخیر که با نام یزدان نوشتن آغاز نمودیم
و امروز با یاد خاطرات به پایان میرسانیم
پوست دستم نازک شد آنقدر که این کتاب را ورق زدم
آخر کجای قصه ی ما مشکل داشت؟
(29/8/87)





