در لرزش دستانم دایره ی تاریک یک ماگ پر از قهوه برای سر کشیدن داغ واره های آواز تاج اصفهانی
و من که انحنای سالخوردگیم را لای روبدوشامبر رخوت پیچیده ام
تا بر قرچ و قرچ خستگی صندلی راحتی لم داده باشم
و شومینه ای که با تمام قوا سوختنی را در انعکاس عینکم برانداز میکند
و باز هم تماشای لبخند پورتره ی تو که هنوز در آن بیست ساله ای و تکرار افق تاقچه که زیر سنگینی آن نگاه مقوایی گیر افتاده است
حالا من ماندم و شهوت رقص دود پیپ در سی امین سالگرد سفید بودن موهایم
اینها همه در فضای تک نفره ام تلمبار شده اند تا من در کنار سالها و سرفه های احساس بغض کنم برای دستان چروکیده ات که امروز به کوچکی دست دختر بچه ای گره خورده بود که به تو می گفت: "مادربزرگ" .

بیست و یکم/آذر/نود

پنجشنبه ۱ دی ۱۳٩٠ساعت ۱۱:۳٦ ‎ق.ظ توسط میم.صدقی دیدگاه تو چیست؟ ()


این کلیشه ی "برایت آرزوی خوشبختی میکنم." را لابلای احساس و افکار لجن مال شده ام گم کرده ام پس منتظر نمان بعد از آنهمه الطافی که بر من روا داشتی چنین نفرین نیکویی بر تو کنم ، اما هنوز آنقدر نجابت و متانت برایم باقی مانده که وقتی تو خوابی آهسته از کنارت عبور کنم و تو را در این حالت که خوابی یا شکل خواب داری رها کنم و بگزارم تو در رویایت با سرعت به دریایی که سراب هم نیست بدوی و بر سکوی نخست بازندگیهایت برسی و افتخاری جدید بر تمام افتخاراتت اضافه کنی.


تبریک میگویم تو آبستن هم خوابگیهایت با خاطرات معجول پشت سرت شده ای و هیچ وقت این جنین مرده را زایمان نخواهی کرد حتی اگر قابله دستان متعهد من باشد.


باشد مرا به بهای متروک ماندن فضایت با گذشته ات تاخت بزن اما برای آنکه بفهمی هنوز اندکی به تو اعتماد دارم قضاوت اینکه من از دست رفتم یا تو ، به عهده ی خودت و اگر به تو گفتم دوستت دارم راست گفتم اما تو باور نکن و به دورغ میگویم از تو خسته ام با تو باور کن.


نیازی نیست چیزی بگویی باشد قبول
تو هم خوبی

جمعه ٢٢ مهر ۱۳٩٠ساعت ٦:٤۱ ‎ب.ظ توسط میم.صدقی دیدگاه تو چیست؟ ()
عاقبت من با تمام نداشته هایم روزی رستگار خواهم شد
و تو با تمام داشته هایت شبی میمانی و چند آه بلند
 که من ِ دیروز ، آنروز ذهن بی حوصله ات را نقطه ی پرگار خواهم شد
توصیه دارم به تو ای داغ ِ دلم تو مروری کن بر عبورت با آن گام بلند
 
یکشنبه ۳٠ امرداد ۱۳٩٠ساعت ٢:۱٢ ‎ق.ظ توسط میم.صدقی دیدگاه تو چیست؟ ()

آن روزها به یاد تو بودن را سر کشیدم

و اکنون که یک قدم مانده به انتها درک میکنم

لبخند میان آنهمه بغض چه طعم عجیبی دارد

دیگر به این نتیجه رسیدم دلم گرفته

جمعه ۱۳ خرداد ۱۳٩٠ساعت ۳:٠٦ ‎ق.ظ توسط میم.صدقی دیدگاه تو چیست؟ ()
تگ ها: عاشقانه و ایام

آنچنان روان و همچنان بی امان
ایام به سرعت رو به تاراج زمان
رفتی و عکسی از  تو به جا ماند
که در آن زدی،
طرحی از خنده  به  خود   
نقشی از حسرت آکنده به من
باور کن این حسرت فراوان زیباست
که بدانم خنده ی تو ، تا همیشه پایش به جاست
اما سختی ماجرا آنجاست که بی اختیار تماشاگر تبعید دستها مان باشیم
تبعید به محوطه ی بینهایت آزاد فراموشی
به آنجا که روزمرگی خاطرات را میبلعد
آنجا که ذهن بی کفایت ، پر ز نیستی می شود
و دلخوشی ها پوک میشوند
آه که غم نبودنت چه جان فرساست
به ضمانت دیدار تو  تبعید  زیباست
من معتقدم
ماورای مرز فراموشی
لحظه ای تو را خواهم دید
در همین نزدیکی
و شاید کمی از دور
دقیق نمیدانم
شاید یک روز بعد از ظهر
(13/خرداد/1389)

پ.ن: در واپسین روزهای دانشجویی گویی به پیشواز دلتنگی ها و حسرتهای ناشی از دور ماندن از دوستان رفته بودم که ماخصلش شد یادواره ای برای هرکه دوست میخواندمش .

چهارشنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳٩٠ساعت ۱٠:٤۸ ‎ب.ظ توسط میم.صدقی دیدگاه تو چیست؟ ()
تگ ها: ایام