سر بردار ای سوخته سرو سرزمین

                        ،ای پدر

                        که هنوز دست بلند تو

                        در هوای خاطرات مادر تکان می خورد.

 

و بدان برای همه ی ما سخت بود

                         که هیچواره آن تابوت

                          به دیده ی داغ و دل بی دیدار مانده ی

                           مادربزرگ فشرده می شد.

 

مرا ببین که مردی شده ام

                          تنها برای خودم

                          اما کودکانه

                          معکوس جاده ی رفتن را

                          روی دیوار عَبَث یک رویا رسم می کنم.

 

 و پشت تمام درهای انتظار، آنجا که هیچ گاه

                                     سایه ای از پای تو نریخت

                                     ساق عقده هایم از بهانه لگد می خورد.

با تمام نیامدن

      ،بازی های بی تو

       ،بی بوسه های مادر

       بازگرد، شاید اتفاقی افتاد.

 

سر بردار ای سوخته سرو سرزمین

                                     ،ای پدر

                                      آه; آری

                                      سوی سوخته ی بازی تو بودی

                                                 تا خاکستر بی ترانه ات

                                                 مصالح تپه ی زوزه های غلیظی شود

                                                 که سالهاست

                                                 هجای هر شب ، همین موقع های

                                                 گرگهاست  

پنجشنبه ۳۱ فروردین ۱۳٩۱ساعت ۱۱:٢٥ ‎ب.ظ توسط میم.صدقی دیدگاه تو چیست؟ ()
سالها از چهره ی جنگل گذشت
صورت مرموز ژَکور* سرگردان پیر
زیر وزن حمل و نقل تاراج بلوط
تکه ای خم هم به ابرویش نبود
عکس ماه را می گرفت از حلقه های آبگیر
صبح جنگل در انبانش جان می سپرد
سنجاب های پرت و منگ
پر می کنند باز آبشنگ
از اشک چشم
با ریگ و سنگ
در عبوس تاریک عمق لانه ها
می نهند دستان خویش
در گندیده پوست گردوی ناله ها
روی سطح درد زمهریر افکارشان
آور اینست رسوب کرده باشد هزاران کاهلی
گویا از این رفتارشان
خارش گردن از بونه های چرکشان
تا همیشه پایش به جاست
زیر لب نجوای تکرار سئوال:
"نقطه ی ثقل این جنگل کجاست ؟"

(سی/دی ماه/نود)

*ژکور: سارق و راهزن را گویند
پنجشنبه ۱٧ فروردین ۱۳٩۱ساعت ٩:٤۸ ‎ب.ظ توسط میم.صدقی دیدگاه تو چیست؟ ()
(برای تمام مردانی که بازی با جان را برگزیدند تا پیروز اما و اگرها باشند)

شناسنامه های ما
با عصایی آشناست
که بوی زیر بغل آسمان
می رود بالا از آن
و به بی بالِگی های پرواز پرنده ای می رسد
که دیروزتر در گوشه زاری از زمان
خود را به آبیِ بالایِ بلندی بی دیوار برد
دست به آنسوی جغرافیای آبرو زد
و به روی زردهای آویزان شاخه ها
در کنار
بسیاری "کاش"
خیلی "اگر"
آرام گرفت
و امروز درخت را گریه کرد
 
شناسنامه های ما
با زنی آشناست
که یک خط در میان
صدای پا و عصا
برایش نماد برق انتهای انتظار مردی است
که چیزی نمانده است برسد از راه
شناسنامه های ما
با پسر بچه ای آشناست
که به خوبی می داند
چگونه با سیم نخاع
روی استخوان عصای بابا
گیتار الکتریک بنوازد
و در تجمیع هیچ های بی ارتباط به هر موضوعی
*Nothing Else Matters
را بخواند
شناسنامه های ما
با دختری آشناست
که هر روز با نگاهی
به تکیه ی سرو
بر ستون عمر عصا
می پذیرد
که می توان حتی جفت نمود
همین یک لنگ کفش بابا را

(11/آبان/90)

*Nothing Else Matters: نام یکی از قطعات معروف گروه متالیکا

یکشنبه ٢۸ اسفند ۱۳٩٠ساعت ۳:٠٤ ‎ب.ظ توسط میم.صدقی دیدگاه تو چیست؟ ()
 
دیگر چه فرق می کند؟
از میان چندین جدار قاب پنجره
بر پشت هیکل این ارتفاع
تماشای سطح طوسی این منظره
پوشیده شدست با یک درصد آسمان
چند درصد با قدم های ریز عابران
و هزار درصد با کشش بی پایان طول و عرض خیابان

دیگر چه فرق می کند؟
وقتی حول و حوش پنجره های روبرو
پشت جای خالی شمعدانی های پر ز نور
نیست نازکیِ پرده ای از تور
تا در میان رقص آن با ریتم گرم باد تابستان
بلرزد هیبت غرور پسرک نوجوان
از اتفاق لطیف دیدن دختری زیبا
با خوشه ای انگور در دستان

(سوم/بهمن/نود)

جمعه ۱٢ اسفند ۱۳٩٠ساعت ٢:٢۳ ‎ب.ظ توسط میم.صدقی دیدگاه تو چیست؟ ()
بر طلوع سطح شهر
باری دیگر می خزید
رفتار شوم سایه ای


زیر حکم سوراخ طناب
بی تعادل افتادنِ
چهار پایه ای

(سی/دی ماه/نود)
جمعه ٧ بهمن ۱۳٩٠ساعت ٥:۳٤ ‎ق.ظ توسط میم.صدقی دیدگاه تو چیست؟ ()

پشت میله ها
دیوارها بی چوب خط
                  کف سلول
                        قاشقی      
                          کپه خاکی
               و پر شده از نور دالانی

سوم/بهمن/نود

جمعه ٧ بهمن ۱۳٩٠ساعت ٥:۳٥ ‎ب.ظ توسط میم.صدقی دیدگاه تو چیست؟ ()

روی افق پیشخوان دکه
می چکند هزار و چند دانه
خون تر از قرمز
اسید تر از سوزان
از درز تراکم زشت کاری تیتر چند روزنامه
سکه ی پاییز آزادی ارزان تر از دیروز
در کنار بوی نفت، نرخ بالای ارز و دلار
می زند جیغ دختری زیبا
تا حل شدن عاطفه ای مشکل
در سطل پلاستیکی نفرت
روی بدن آسفالت،
و به بیرون پاشید
بوی نفس نفس های لخت یک زن
از خمیازه ی زرد ژورنالها

و گوشت مردی که می مُنفَجراند
جهل را روی مفصلگاه سجده
ناگهان دستی شلیک کرد
از اولین صفحه ی کیهان
به پاراگرافی از ایران
همشهری های ساده ی من اما
با چند بغل نیازمندی
لهجه ی ساده ای دارند در
گویش قیمت نان
و حرفهایی کمرنگ از دهان فردا،
روی صفحه ی سرگرمی
ساخته اند پازلی
با تکه تکه های
مردمان بغداد،
کودکان فلسطینی،
بچه های سوری،
همچنان ایستاده ام
زیر زبانم مزه ی زمزمه های ذهنی
که جهان زشت نخواهد شد
از بلعیدن نازِ سفیدِ خرگوشی
در دهان غریزه ی ماری

"روزنامه می خواهی آقا؟"
~"نه ،نه; فقط یک عدد رانی"

(بیست و چهارم/دی ماه/نود)

شنبه ۱ بهمن ۱۳٩٠ساعت ۳:٠٥ ‎ب.ظ توسط میم.صدقی دیدگاه تو چیست؟ ()

تنها به این دلیل که
این زمستان هم گذشت
و تمام باران ها
روی خاک ترافیک زده ی تخت طاووس* باریدند
روییدند و سبز شدند تمام چراغ قرمزها
اما
ظرافت هیچ انگشتی
بر بدن بخار گرفته ی شیشه ی تاکسی
نخواهد نوشت
پنج حرفیِ نام مرا
این زمستان نیز
بارانی تر پیاده خواهم شد
از حجم زرد تمام تاکسی ها
با جیب های پر شده از دستانم
در پشت راه های نیمه رفته
زیر کالیِ چراغ قرمزها

(هجدهم/دی/نود)

* "تخت طاووس" نام یکی از خیابانهای شهر تهران که بعد از انقلاب "شهید مطهری" نام گرفت و محل گذر هر روزه ی من به واسطه ی محل کارم.

جمعه ٢۳ دی ۱۳٩٠ساعت ۱:٠٧ ‎ق.ظ توسط میم.صدقی دیدگاه تو چیست؟ ()

دیروز که پا به عمق انباری گزاشتم
جز قراضگی های دوچرخه ی مغمومم،
پاییز تر از مدرسه ها چیزی ندیدم
تکیه گاهش کراهت گاه دیوار شده بود
و شاید هم سخت گریسته بود
که به تماشای خجالت صورتش را چرخاند
جای زنگ زدگی های بی صدایش درد میکرد
از استوانه ی سرمای تنش
داغ تابستان نوجوان بودن من
در پس و پیش کوچه های بلندِ تهران نو
نرم و آهسته چکید
و چه زیبا دلم را سوزاند.
آنهمه تند از درِ خانه به نانوایی
آنهمه لنگ لنگان از طعم آسفالت به خانه یمان
هاشور نقره گون زخمه های ترمزها
بوی دهان دخترکی را میداشت
که دلش را در کوچه ی بن بست گیر انداخته بودم
با گلوی لولای در ناله ای کرد و
گفت: "چه آقا شده ای مسعود جان ؟!
حالا همه ی سرعتها مسکون پای بلندت خواهد بود
مطمئنم میتوانی سرفراز از عزت پلها بپری
اما من از پس آن یکشنبه ی مهرماه
استخوان غرورم افتاد و از سه ،چهار نقطه شکست
و به دنیایِ کجِ خنزر و پنزرها رفتم"

خیره ی تردید تناوبگونه ی زنجیرش
از جایگاه دلهره ها اعتقاد مادربزرگم را دیدم
که همیشه میگفت:
"جای خنزر پنزرها کنج تلخ انباریست"

(هشتم/دی/نود)

چهارشنبه ۱٤ دی ۱۳٩٠ساعت ۱٢:٢٤ ‎ب.ظ توسط میم.صدقی دیدگاه تو چیست؟ ()
تگ ها: اجتماعی و ادبی و صدقی و میم

مادر سوری از آن لحظه به بعد

در آواز زننده ی گلوله

دیگر صدای رشد کودکش را نمیشنود

مادران افغان اما چه تعریف ساده ای دارند از مرگ

وقتی پشت پیراهنهای ابریشان

دیگر پستانهایشان به نیش نوزادانشان گزیده نمی شود

و مادران ایران

در جایی به نام رویا نزدیک به یک صبح سوخته

پسرانشان را داماد می کنند

روزنامه های صبح هشت شنبه

خبر ترور لبخند دیگری را در خاورمیانه می دهند

پدر خودش دیروز از رادیو شنید

"بوی کافور را جدی بگیرید"

(90/دی/نود)

جمعه ٩ دی ۱۳٩٠ساعت ٢:٤۸ ‎ب.ظ توسط میم.صدقی دیدگاه تو چیست؟ ()
تگ ها: اجتماعی و میم و صدقی

من* یک تنه همراه دست لاغرم
به حضور تلخیِ دردها و شوریِ زخم ها در حلق خشک باورم
به بوی تند لاشه ی هر ثانیه
به هر روز بودن تصویر زرد آینه
به ریخت آویزان سیم ها و لوله ها
به تکرار حکمت و عدل خدا
عادت کرده ام ولی
تو چگونه میبینی مرا ؟
که این خیره های سرد تو هر بار تازه می شود
ربط من و بند امید با آه تو پاره می شود
چشم می چرخانی بر سرم ؟
تمام موی نوازشم ریخته
کمی قلبم را ببین
در فضای سرد سینه ام از باریکه بندی به سقف حیات آویخته
دیرست ای بی ریا
قلب من مشکوک است در هر طپش
خواهش می کنم تو را
دست نوازشت را،بر قلب کوچکم بکش

(بیستم/آبان/نود)

* کودکان سرطان را دریابیم

چهارشنبه ٧ دی ۱۳٩٠ساعت ۱٠:۱۱ ‎ق.ظ توسط میم.صدقی دیدگاه تو چیست؟ ()

مردی که از کنار بی تفاوتی یک یا کریم گذشت
با سرعت دوید
تا صدای پاهایش را اینبار از پشت سرش بشنود
خسته بود از قدمهایی که صدایش از گورستان پشت سر یک زن می آمد
قبر قلبش را هم نبش نکرد
تا گور آدمهای پیش رو را بکند

سوم/زمستان/نود

یکشنبه ٤ دی ۱۳٩٠ساعت ۱٠:٥٢ ‎ق.ظ توسط میم.صدقی دیدگاه تو چیست؟ ()
تگ ها: اجتماعی

او که به بلندای یلدا "لعنت" میگفت
کارتون خوابی بود که صبح زندگی برایش از دست دادن یک فرصت بود

و او که به بلندای یلدا "نعمت" میگفت
مستاجری بود که صبح برای اثاث خانه اش آخرین مهلت بود

یلدای نود

پنجشنبه ۱ دی ۱۳٩٠ساعت ۱۱:٤٥ ‎ق.ظ توسط میم.صدقی دیدگاه تو چیست؟ ()
تگ ها: اجتماعی

در لرزش دستانم دایره ی تاریک یک ماگ پر از قهوه برای سر کشیدن داغ واره های آواز تاج اصفهانی
و من که انحنای سالخوردگیم را لای روبدوشامبر رخوت پیچیده ام
تا بر قرچ و قرچ خستگی صندلی راحتی لم داده باشم
و شومینه ای که با تمام قوا سوختنی را در انعکاس عینکم برانداز میکند
و باز هم تماشای لبخند پورتره ی تو که هنوز در آن بیست ساله ای و تکرار افق تاقچه که زیر سنگینی آن نگاه مقوایی گیر افتاده است
حالا من ماندم و شهوت رقص دود پیپ در سی امین سالگرد سفید بودن موهایم
اینها همه در فضای تک نفره ام تلمبار شده اند تا من در کنار سالها و سرفه های احساس بغض کنم برای دستان چروکیده ات که امروز به کوچکی دست دختر بچه ای گره خورده بود که به تو می گفت: "مادربزرگ" .

بیست و یکم/آذر/نود

پنجشنبه ۱ دی ۱۳٩٠ساعت ۱۱:۳٦ ‎ق.ظ توسط میم.صدقی دیدگاه تو چیست؟ ()

یک شب جمعه ی دیگه و باز مریم پشت میز توالت با نگاهی که یک چشم به آینه داره و یک چشم به عکس رضا:
"امشب میخوام از اون رژ صورتیِ بزنم آخه رضا خیلی از رنگش خوشش میاد.
امشب میخوام موهامو یه مدل سخت ببندم آخه رضا باز کردنشونو خیلی دوست داره.
امشب میخوام اون دامن رو بپوشم آخه رضا بد جور بهم خیره میشه وقتی اونو میپوشم.
امشب میخوام اون تاپ صورتی رو بپوشم آخه رضا ...
... امشب میخوام ... آخه رضا ...
امشب ... آخه رضا
... آخه رضا
... رضا
..."

برای ورود پر شکوه رضا در باز شد
"خانومم بیا کمک کن چرخ ویلچرم گیر کرده به پاشنه ی در"

بیست/آذر/نود

شنبه ٢٦ آذر ۱۳٩٠ساعت ۱۱:۳۳ ‎ق.ظ توسط میم.صدقی دیدگاه تو چیست؟ ()

اتوبوس بعد از رسیدن به ایستگاه راه افتاد
چند متر آنطرفتر
پیر زن خود را به ایستگاه رساند
تا با چشمانی جا مانده چشمان راننده را در آینه پیدا کند
اتوبوس ایستاد
... عقب رفت
در باز و پیرزن سوار شد
نه کسی اعتراضی کرد
و نه کسی گفت :نچ
امشب تمام اهالی آن اتوبوس زیبا بودند
به همین راحتی

دوازده/آبان/نود

شنبه ٢٦ آذر ۱۳٩٠ساعت ۱۱:٢٧ ‎ق.ظ توسط میم.صدقی دیدگاه تو چیست؟ ()
تگ ها: اجتماعی

هر چه دور می شوم از این اطراف سیاه پوش
باز صدای دهل ها خوش نیست
و هنوز پشت حوصله ی تاریخ خبیثی را لعنت میکنی که روحش هم در گور قرنها پوسیده است.
... لامذهب نخوان مرا اگر ترجیح داده ام به اطراف نزدیکم بنگرم و خبیث زمانه ام را لعنت کنم که بوی دهان خون را تا پشت گوشهایت کشانده است
خونهای بی رگ را ببین و باز هم به خونخواهی دهان بی دندان واقعه ی کهن میروی؟؟
تو به سنگینی این علامتهای سئوال مشغول باش
من هم شرافت مردگان و زندگان را ترازو میکنم
فقط بگو زیر بار این علامت ها از کجا میفهمی امروز چند شنبه است؟
مرداد است یا بهمن؟

90/9/9

شنبه ۱٢ آذر ۱۳٩٠ساعت ۱:۱٠ ‎ب.ظ توسط میم.صدقی دیدگاه تو چیست؟ ()
تگ ها: اجتماعی

لطفا ژست بگیرید تا از شما یک عکس با چهره ی فرهنگی بگیریم.
خوب که فیلم خصوصیش را دیدی ، جاهای خوبش را صد بار عقب و جلو کردی و ارضا شدی حالا نوبت آنست که آهنگ "سی دی رو بشکن" را بلوتوث کنی و ژست ناموس پرستی بگیری و همه جا داد بزنی که آی آدمهای بد از این کارهای بد بد نکنید.
اگر نخواستی بعد از آنکه خوب تمام آبروی شش ساله ی آن پسرک را در کمپهای حمایت از فلان عضو پسرک و جکها و کاریکاتورها بردی ژست مدافع... حقوق کودکان بگیر و همه جا همه را محکوم کن و به ایشان بگو شما کودک آزارانی هستید که زندگی آینده ی این پسرک را نابود کردید بیینید من چقدر خوبم.
نگران نباش اگر این ژست هم به تو نیامد تا زمانی که دکتر علی شریعتی نامش در تاریخ استوار است ،حسابی که خزعبلات ذهنت را با نام او ممهور کردی و به خوشمزگی خودت بالیدی همه به تو گفتند که چقدر باحالی آنوقت میتوانی به خوبی از عهده ی ژست یک انسان اهل مطالعه و فرهنگ بر بیایی و فقط یادت باشد نام کتابهایش را درست حفظ کنی...
اگر هم اهل دنیای ورزشی آنجا هم دنیای جالبی است و اتفاقات زیبایی میفتد نمونه اش همان انگشت به خطا رفته ی فلان فوتبالیست خوب که برایش جک گفتی و خواندی و نقل مجلس و محافل کردی و دیدی دیگر لوث شده وقت آن رسیده ژست قهرمان دوستی بگیری.

میخواستیم مرده پرست نباشیم به بلایی بدتر گرفتار آمدیم زنده ها را زنده زنده میکشیم بعد زور میزنیم برای زنده کردنشان.
دست کم اگر اشتباهی میکنیم شهامت سکوت یا همان خفقان را داشته باشیم و برای آینده خود را آماده کنیم .
نه برایمان مهم است که آبرویی بریزد و نه آبرویی جمع شود مهم این است که حرفی زده باشیم تا اطرافیان ما را تحسین کنند.

90/08/07

شنبه ۱٢ آذر ۱۳٩٠ساعت ۱:٠٥ ‎ب.ظ توسط میم.صدقی دیدگاه تو چیست؟ ()
تگ ها: اجتماعی

گسترده شده روی میز
خاطرات مربعی شکل مقوایی
حیف آن جوانیِ مقوایی با گوشه ای تا خورده
دست مقوایی مسافری که هنوز در هوا تکان میخورد
لبخند های سیاه و سفید مقوایی کمی پوسیده شده
گوشه ی آن کودکیِ مقوایی هم پاره شده
آن عشق اول و همشیه ناشناس مقوایی هنوز هم کم رنگ نشده
آبگوشت دور همی مقوایی هنوز طعم دربندش کم نشده
جشن تولد مقوایی خیال گذر از چهار سالگی دختر چهل ساله را ندارد
تمام عمر رفته ی پدر بزرگ
همین آلبوم کهنه ی مقوایی

28/آبان/نود

سه‌شنبه ۱ آذر ۱۳٩٠ساعت ٥:٠٠ ‎ب.ظ توسط میم.صدقی دیدگاه تو چیست؟ ()
تگ ها: اجتماعی

همه گفتند که می مانند
به من گفتند تو بی مانند
به این "مانند"ها می خندم

به این ، تمام زندگیمان تو
که فردایش تمامش میشود گوه
به این "تمام"ها میخندم

به این دوستت دارم ها
که من تنها تو را دارم ها
به ریخت عاری از معنی این حرفها میخندم

همه گفتند که ناراست ها چه منفورند
به من گفتند  خیانت ها چه دورند
ولی میم به ریش هر مدعی خندید

به این از عشق گفتن ها
به اینکه همه دلی دارند به جز ما
به هر احساس فرسوده میخندم

خدایا کویر سینه ام خالی
گلی کاشتم نشد باغی
"الا یا ایهو الساقی"
من حتی بر این فال هم میخندم

6/آبان/90

جمعه ٦ آبان ۱۳٩٠ساعت ٥:٠٤ ‎ب.ظ توسط میم.صدقی دیدگاه تو چیست؟ ()
عاقبت من با تمام نداشته هایم روزی رستگار خواهم شد
و تو با تمام داشته هایت شبی میمانی و چند آه بلند
 که من ِ دیروز ، آنروز ذهن بی حوصله ات را نقطه ی پرگار خواهم شد
توصیه دارم به تو ای داغ ِ دلم تو مروری کن بر عبورت با آن گام بلند
 
یکشنبه ۳٠ امرداد ۱۳٩٠ساعت ٢:۱٢ ‎ق.ظ توسط میم.صدقی دیدگاه تو چیست؟ ()

و این جهان پر است از صدای پای زنانی که آنچنانکه تو را می بوسند دستشان را در جیب تو فرو میبرند
و نیز پر است از صدای پای مردانی که آنچنانکه تو را می بوسند دستشان را در لباس زیر تو فرو میبرند.
از بافته شدن طناب دار دیریست که میگذرد
امروز نوبت معامله ی شیرین و لجن مال صدای پاهاست . . .
(با الهام از شعر فروغ فرخزاد)

شنبه ٢٩ امرداد ۱۳٩٠ساعت ۱:٠٤ ‎ق.ظ توسط میم.صدقی دیدگاه تو چیست؟ ()
وقتی کلامت بر سر پیچ زخمهایت وا می ماند
تو میمانی و یک آرزو
که کاش ساعت دیواری اتاقت که عدمها رابا آن طی میکنی ،عقربه داشت
فشار نا سپاسی هایشان را به بطری ودکا و پاکت بهمنت می آوری
چرا غرورت را پاس نداشتند آنهایی که تو را مردانه نخواندند؟
تو نخواستی سرخم کنی ، تا که در باز شود
تو میخواستی همان علی کنکوری بمانی
نمی دانی خشکی دشتهای روابط از کدام باران آب میخورد
پس به ناچار شقیقه هایت را میفشاری
و با خود میگویی
ای مَرد ، مُرَدَد نمان و کماکان مَرد بمان
جمعه ۱٤ امرداد ۱۳٩٠ساعت ٩:۳۸ ‎ب.ظ توسط میم.صدقی دیدگاه تو چیست؟ ()
یک لیوان چای، تنهایی
کمی قند و مزه ی تلخ این احساس بیداری
فشار پلک لرزان و زور بیهوده به حواس پرتی
پرتاب حواس به آن سوی اولویتهای هم خورده و آمیخته با دلشوره های آبکی
دغدغه ای سرکاری برای پیدا کردن نزدیکترین واگن مترو به پله ی برقی
از این احساس بی طرفانه شرمنده ی خودم می شوم آنچان که نگاه سقوط میکند
و با چشمانی بلاتکلیف سایه های از پشت تابیده را مینگرد
و باز در بساط مستی های بی شرمانه ام یاد خانم دال را هم مزه ی گرنس میکنم
عشقی که مرد و امروز پس است و غم ندارم که پیش هم بود خوش نبودم
راستش را بخواهی دارم وقتم را تلف میکنم
این بیهودگی ها به نظرم جذاب می آید و در فضای افکارم خلایی ایجاد نموده
ای وای دیدی که چه اتفاقی افتاد؟
چای من سرد شد...
پنجشنبه ٢۳ تیر ۱۳٩٠ساعت ۱۱:٢٩ ‎ب.ظ توسط میم.صدقی دیدگاه تو چیست؟ ()

فضا پر است از آلاینده های مملو از
دی اکسید شرافت و مونو اکسید عطوفت
نفس سقوط میکند در هوای آلوده ی شهر
عشقهایمان هم که اکسیده شده اند با خیانت
تابلوی سنجش آلودگی اخلاق ما را سر کدام چهار راه نصب کرده اند ؟؟؟
صدای هزاران دسیبلی نجوای پلیدی گوشمان را هم که کر کرده
تا نشنویم صدای ناله ی انسانیت را که تونلی در سینه اش حفر شده
به انتهای نمی دانم کجا آباد
هوای اینجا بد است
من اینجا را دوست ندارم

جمعه ۱۳ خرداد ۱۳٩٠ساعت ۱۱:٤۸ ‎ب.ظ توسط میم.صدقی دیدگاه تو چیست؟ ()

 

توضیح : این نوشتار را در روزهای اول ماه رمضان پدید آوردم اما در درج آن کمی تعلل بی جا ورزیدم حال تصمیم گرفتم این تعلل را به پایان برسانم و حرفهایی کمی تلخ را در آن به قلم بکشم تا شاید یک ابراز همدردی باشد با هنر دوستان.

امسال هم رمضان آمد ، اما من قصد این ندارم که حرف از روزه و نماز و سایر فرایضی که در این ماه مبارک اجرا می شود بزنم .بلکه می خواهم انگشت به روی تفاوتی بزرگ بفشارم ، چرا که این ماه رمضان ، تفاوت بزرگی با ماههای رمضان سالیان گذشته دارد که همانا این تفاوت در لحظات دلنشین افطار خودنمایی مرموزی می کند. به یاد می آورم از زمانی که کودکی خردسال بودم و همنشین کوچک سفره ی افطار پدر و مادر، چیزی برایم نوید بخش نزدیک شدن لحظات افطار بود و آن نوای خوش ربنای  نور چشم ما-استاد شجریان-بوده که در این بیست و اندی سال که از عمرم گذشته هنوز مبهوت این آوای روحانی ام و با اینکه زبانش زبان مادری ام نیست آنرا بهتر از هر قطعه ی هنری دیگری هضم و جذب میکنم ...

 

 


ادامه مطلب
چهارشنبه ۱٠ شهریور ۱۳۸٩ساعت ٤:٠۱ ‎ب.ظ توسط میم.صدقی دیدگاه تو چیست؟ ()

دمدمای صبح ، رسید خونه تقریبا مطمئن بود که نگاهی تعقیبش نمیکنه ، چادرش رو به دستگیره ی در آویزون کرد و صورتش رو به چارچوب در اتاق دخترش مالید و با نگاهی که از خلا امید به آینده رنج میبرد دخترش رو برانداز کرد.دخترک خواب بود در حالی که زگه های خاکستری اشک روی صورتش نقش بسته بود.اونقدر قطر پنکک رو صورتش زیاد بود که بین صورتش و چارچوب در چسبندگی ناخوشایندی ایجاد کرده بود صورتش رو جدا کرد و مطابق معمول دستی به قاب عکس بهنام- شوهرش کشید  و از بس که سایه اش کم بود شرایط بغضی صدباره را برای زن فراهم کرد.سوژه ای برای لعن و نفرین پیدا نکرد جز خودش و باری دیگر اسکناس های آلوده را از جیبش در آورد و خوابید و تصمیم گرفت به شبی که گذشت و شبهایی که هنوز نگذشته فکر نکنه.

 

 

یکشنبه ٧ شهریور ۱۳۸٩ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ توسط میم.صدقی دیدگاه تو چیست؟ ()