یک شب جمعه ی دیگه و باز مریم پشت میز توالت با نگاهی که یک چشم به آینه داره و یک چشم به عکس رضا:
"امشب میخوام از اون رژ صورتیِ بزنم آخه رضا خیلی از رنگش خوشش میاد.
امشب میخوام موهامو یه مدل سخت ببندم آخه رضا باز کردنشونو خیلی دوست داره.
امشب میخوام اون دامن رو بپوشم آخه رضا بد جور بهم خیره میشه وقتی اونو میپوشم.
امشب میخوام اون تاپ صورتی رو بپوشم آخه رضا ...
... امشب میخوام ... آخه رضا ...
امشب ... آخه رضا
... آخه رضا
... رضا
..."
برای ورود پر شکوه رضا در باز شد
"خانومم بیا کمک کن چرخ ویلچرم گیر کرده به پاشنه ی در"
بیست/آذر/نود
اتوبوس بعد از رسیدن به ایستگاه راه افتاد
چند متر آنطرفتر
پیر زن خود را به ایستگاه رساند
تا با چشمانی جا مانده چشمان راننده را در آینه پیدا کند
اتوبوس ایستاد
... عقب رفت
در باز و پیرزن سوار شد
نه کسی اعتراضی کرد
و نه کسی گفت :نچ
امشب تمام اهالی آن اتوبوس زیبا بودند
به همین راحتی
دوازده/آبان/نود
هر چه دور می شوم از این اطراف سیاه پوش
باز صدای دهل ها خوش نیست
و هنوز پشت حوصله ی تاریخ خبیثی را لعنت میکنی که روحش هم در گور قرنها پوسیده است.
... لامذهب نخوان مرا اگر ترجیح داده ام به اطراف نزدیکم بنگرم و خبیث زمانه ام را لعنت کنم که بوی دهان خون را تا پشت گوشهایت کشانده است
خونهای بی رگ را ببین و باز هم به خونخواهی دهان بی دندان واقعه ی کهن میروی؟؟
تو به سنگینی این علامتهای سئوال مشغول باش
من هم شرافت مردگان و زندگان را ترازو میکنم
فقط بگو زیر بار این علامت ها از کجا میفهمی امروز چند شنبه است؟
مرداد است یا بهمن؟
90/9/9
یک مشت تصویر مچاله ی خنده ی تو
یک ذهن خاطره ی ناقص و کج
یک حنجره بغض یخ کرده و سرد
یک دست خالی از هر چه نمک
یک دل پر از خون و خیال
... اینها همه هدیه ی مردیست
که سالهاست یادش هم به جشن میلاد تو دعوت نیست
به گمانش که صدایش آلوده به حسرت نیست
باز مغرور از سقف اتاقش پرسید
امشب، هم پای رقصش کیست؟
8/آبان/90
لطفا ژست بگیرید تا از شما یک عکس با چهره ی فرهنگی بگیریم.
خوب که فیلم خصوصیش را دیدی ، جاهای خوبش را صد بار عقب و جلو کردی و ارضا شدی حالا نوبت آنست که آهنگ "سی دی رو بشکن" را بلوتوث کنی و ژست ناموس پرستی بگیری و همه جا داد بزنی که آی آدمهای بد از این کارهای بد بد نکنید.
اگر نخواستی بعد از آنکه خوب تمام آبروی شش ساله ی آن پسرک را در کمپهای حمایت از فلان عضو پسرک و جکها و کاریکاتورها بردی ژست مدافع... حقوق کودکان بگیر و همه جا همه را محکوم کن و به ایشان بگو شما کودک آزارانی هستید که زندگی آینده ی این پسرک را نابود کردید بیینید من چقدر خوبم.
نگران نباش اگر این ژست هم به تو نیامد تا زمانی که دکتر علی شریعتی نامش در تاریخ استوار است ،حسابی که خزعبلات ذهنت را با نام او ممهور کردی و به خوشمزگی خودت بالیدی همه به تو گفتند که چقدر باحالی آنوقت میتوانی به خوبی از عهده ی ژست یک انسان اهل مطالعه و فرهنگ بر بیایی و فقط یادت باشد نام کتابهایش را درست حفظ کنی...
اگر هم اهل دنیای ورزشی آنجا هم دنیای جالبی است و اتفاقات زیبایی میفتد نمونه اش همان انگشت به خطا رفته ی فلان فوتبالیست خوب که برایش جک گفتی و خواندی و نقل مجلس و محافل کردی و دیدی دیگر لوث شده وقت آن رسیده ژست قهرمان دوستی بگیری.
میخواستیم مرده پرست نباشیم به بلایی بدتر گرفتار آمدیم زنده ها را زنده زنده میکشیم بعد زور میزنیم برای زنده کردنشان.
دست کم اگر اشتباهی میکنیم شهامت سکوت یا همان خفقان را داشته باشیم و برای آینده خود را آماده کنیم .
نه برایمان مهم است که آبرویی بریزد و نه آبرویی جمع شود مهم این است که حرفی زده باشیم تا اطرافیان ما را تحسین کنند.
90/08/07
گسترده شده روی میز
خاطرات مربعی شکل مقوایی
حیف آن جوانیِ مقوایی با گوشه ای تا خورده
دست مقوایی مسافری که هنوز در هوا تکان میخورد
لبخند های سیاه و سفید مقوایی کمی پوسیده شده
گوشه ی آن کودکیِ مقوایی هم پاره شده
آن عشق اول و همشیه ناشناس مقوایی هنوز هم کم رنگ نشده
آبگوشت دور همی مقوایی هنوز طعم دربندش کم نشده
جشن تولد مقوایی خیال گذر از چهار سالگی دختر چهل ساله را ندارد
تمام عمر رفته ی پدر بزرگ
همین آلبوم کهنه ی مقوایی
28/آبان/نود
اینبار تو سرت را روی شانه ی من بگذار
و اینبار تو گریه کن
تا درک کنی هر بار که من خودم را لای گریه میپیچیدم
مانند تو فهمیده بودم
درد بی جایی در دلها
... چه عمق فجیعی دارد
حالا که همه با تو بهم زدند
من به روزهای خودمان فکر میکنم
ای خدای تنهای من
20/آبان/90





