این اعتراف را دارم که عصر وبلاگ و بلاگ نویسی به خصوص از نوع فارسی‌اش به سر آمده. نبود امکانات به روز در این مقوله ،کمبود حوصله‌ی ما برای سرکشی و دید و بازدیدهای وبلاگ‌های یکدیگر و از طرفی وجود غول‌هایی همچون شبکه‌های اجتماعی باعث شد یک به یک وبلاگ نویسان پر شورِ گذشته به آن سوی آبهای این دنیای مجازی بکوچند.

خوب یا بد، تلخ یا شیرین، بنده هم خوراک یکی از این غول‌ها به نام فیسبوک شده‌ام.دوستان زیادی دارم اینجا از گذشته‌های دور و نزدیک که اگر مرا و آنچه از قلم این حقیر تراوش می‌کند را قابل بدانند می‌توانند به فیسبوکم سری بزنند.قطعا خوشحال خواهم شد در آنجا هم شما را داشته باشم.

آنجا بیشتر هستم ...

شنبه ٢۱ تیر ۱۳٩۳ساعت ٩:٤٢ ‎ب.ظ توسط میم.صدقی نظر بدهید ()
تگ ها:

تنها می‌رفت و فاصله می‌گرفت

دورتر می‌شد

اگر می‌دانست "دور" کجاست.

دائم به عقب نمی‌چرخید

اگر می‌توانست

آنچه را که از سوراخ کلید دیده بود،

بپذیرد ...

دوشنبه ۳٠ دی ۱۳٩٢ساعت ۱٢:٠۳ ‎ب.ظ توسط میم.صدقی نظر بدهید ()
یک دقیقه به هشت صبح
قفل، دروغی است
که به خانه می بندم
نگاهی به چپ و راست
غریبه ای کیف به دست
که روی صورتش
با لبخند خودم مواجه می شوم
انگار از همه چیز خبر دارد
همانطور که من میدانم
او هم حقیقت را
با رمزی سه رقمی پنهان کرده است.
چه بگویم اگر پرسید:
چرا در خانه کسی نیست؟
زنم مرا ترک کرده
یا چند روزی به سفر رفته؟


یک دقیقه به هشت صبح
رمز سه رقمی، دروغی است
که بر کیفم نهاده‌ام
نگاهی به چپ و راست
غریبه‌ای با کلیدی در دست
که روی صورتش
با لبخند خودم مواجه می شوم
انگار از همه چیز خبر دارد
همانطور که من میدانم
او هم حقیقت را
با قفلی پنهان کرده است.
چه بگویم اگر پرسید:
چه چیز در کیف دارم؟
تصویر زنی که دوستش دارم
یا اسناد مهم اداری؟
سه‌شنبه ۳ دی ۱۳٩٢ساعت ٢:٤۱ ‎ب.ظ توسط میم.صدقی نظر بدهید ()
به انگشتان خود می‌نگریست
در فکر لحظه‌ای 
که دست بر اولین سیم بلغزاند
اما شیپور جنگ نواخته شود
و چندی بعد
سربازی با پیراهنی صورتی
با کفش‌های پاشنه بلند وُ
موهای ریخته
پشت سرش ایستاده باشد.

سریع و بی درنگ
برخاست
برگشت
سرباز مجال کنار کشیدن نیافت
و در هیبت ستون خانه او را به آغوش کشید.
______________
میم.صدقی
یکشنبه ۱ دی ۱۳٩٢ساعت ۱٠:٢٥ ‎ق.ظ توسط میم.صدقی نظر بدهید ()
تشتک نوشابه را به سینه چسباند
سرش را بالا گرفت
و آن را مدال افتخار نامید
تصویر خود را در شیشه دید
سلام داد خندید
پا کوبید خندید
از پنجره‌های بالا
زنی زیبا او را می‌نگریست
داشت از این حمله‌ی هوایی می‌گریخت
که بوی خردل شامه‌اش را سوزاند
تشتک با عطسه ای افتاد
و در هیئت ژنرال مخلوع
ساندویچی را ترک گفت.
دوشنبه ٢٥ آذر ۱۳٩٢ساعت ٢:٥۳ ‎ب.ظ توسط میم.صدقی نظر بدهید ()
هنوز گردنم سر جایش هست
اگر سرم به هیچ سویی نمی‌چرخد
در این گوشه از خانه بادی نمی‌وزد
میان مشتم اسب سفیدی عرق می‌کند
این مهره را بگیر از من
هر چه با اسبی که پاهایش را بریده‌اند بتازی
باز هم جزیره‌های سیاه و سفید
کیش خواهند بود.

بر گردنم قارچ روییده
بازی را با مهره‌های سفیدش آغاز کن
طوری که برگردم
بَرَم‌گردان
شده از سوراخ قفل خارجم کن.

آنسو بر لبه‌ی دره رقصیدیم
و برای نوشیدن آب بر آبشاری خم شدیم
صورتمان فرو ریخت
سینه‌مان، قلب‌مان، دستهامان
و تمام‌مان جرعه جرعه رودخانه شد

میان راه رهگذری دست در آب فرو برد
مشتی از نگاه مرا برداشت
و صورتش را با آن شست
آوای تو نیز
گلوی اسبی سپید با پاهای بریده را سیراب کرد
پشت یک سد مانده بودیم
که تو همراه سیم‌ها، بی صدا
از لامپ یک اتاق خواب سر درآوردی
من هم درون یک شلنگ، گردنی شده‌ام بی صورت
که خودم را پای باغچه‌ای حقیر می‌کنم.
شنبه ۱٦ آذر ۱۳٩٢ساعت ٥:٤٩ ‎ب.ظ توسط میم.صدقی نظر بدهید ()
تگ ها: صدقی و مسعود و شعر و میم

همیشه آنچه را فراموش می‌کنی
در راه پله‌ها به یاد می‌آوری
سر برمی‌گردانی
از خیرش میگذری وُ می‌روی
اما از آخرین پله‌ها بازمی‌گردی
و خانه‌ی متروک درد خواهد کشید
وقتی قرن‌ها بعد
درب‌هایش را بگشایند
شیرهای خشکش را بپیچانند
و در اتاق‌هایش اتفاقی را جستجو کنند.

با صدای گرفته‌ی لولاهایم با تو صحبت می‌کنم
زنگ زده‌ام و انگشت پوسیده‌ام را کنار نامت جا گذاشته‌ام
بی دلیل نبود زنگ می‌زدی، درب را نمی‌گشودم
بی دلیل نبود زنگ می‌زدی، گوشی را برنمی‌داشتم
بی دلیل ...
اصلا چگونه می‌توان بی دلیل را تعیین کرد؟
مرده را که ببوسی
می‌خواهد مشتش را باز کند
بر آنچه از گذشته‌اش در تو مانده تکیه کند
و به پاس احترامت بایستد
اما مرگ
از زیر گذری که در خواب عمیق قبرستان خزیده
خارج نمی‌شود.
__________________________
میم.صدقی

شنبه ٩ آذر ۱۳٩٢ساعت ٥:٥٢ ‎ب.ظ توسط میم.صدقی نظر بدهید ()
تگ ها: مسعود و صدقی و شعر و میم
راس ساعت نُه
خرخره‌ام را محکم بگیر و
جلوی درم بگذار،
این سینه‌
کیسه‌ی زباله‌ی حرف‌هایی است
که در خودم دورشان ریخته‌ام.

گربه‌ی گرسنه‌ای که بر سینه‌ام چنگ می‌کشید
واژه‌ای را از پوستم بیرون آورد و خورد
حالا یک ریز می‌گوید:
"میاد ... میاد ... میاد..."
بتهوون از انتهای کوچه دنده عقب می‌آید
و اینبار "برای الیزه"* را برای بردنم می‌نوازد.
وقت رفتن است
شاید بادکنکی که سالها بعد
در دستان کودکی می‌ترکد
بغض بازیافت شده‌ای باشد
که سالها قبل زباله شده بود.
___________________________
میم.صدقی

*برای الیزه: نام قطعه‌ی مشهور بتهوون که ماشین‌های شهرداری هنگام دنده عقب آمدن پخش می‌کنند.

یکشنبه ٢۸ مهر ۱۳٩٢ساعت ۱٠:۱٦ ‎ق.ظ توسط میم.صدقی نظر بدهید ()
تگ ها: صدقی و میم و شعر و مسعود

این دکلمه بر روی قطعه‌ی Two As One اثرِ Michael Whalen اجرا شده است.

در صورتی که موفق به پخش نشدید می‌توانید فایل صوتی را از اینجا دانلود کنید.

متن شعر در پست قبلی آمده است.

یکشنبه ٢٤ شهریور ۱۳٩٢ساعت ٩:٤٩ ‎ب.ظ توسط میم.صدقی نظر بدهید ()

شب را زیر سرم گذاشته‌ام
دریا را نیز روی سرم می‌کشم
در جهان زیر آب نمی‌توان خوابید
گرگ می‌شوم
زوزه می‌کشم
آب زوزه‌هایم را بر دهانم می‌فشارد
اطرافم سراسر حبابهایی است
که در آنها
رویاهای لطیف یک گرگ گرد شده‌اند
و زانو بغل گرفته‌اند.

یک ماهی درون من است
یک ماهی که پلکهایم را می‌کاود
و از راه گلویم
به ریه‌هایم می‎‌رسد
و آنجا با دنده‌هایم پیانو می‌نوازد
میان این آهنگ زنی می‌رقصد
تازه عروس دریایی
موجودی احساساتی
که چون دلش می‌شکند
برق را از بازوانش
چنان دشنه‌ای بر شانه‌هایم فرود می‌آورد
تا من که گرگ شده‌ام
در آغوشش زوزه بکشم.

دردی است
از سینه‌ات صدای پیانو را بشنوی
و ترست این باشد که مبادا
دنده‌هایت کنار بکشند
تا آن ماهی نوازنده بیرون بیاید
و در مقابل جمعیت تعظیم کند
چنان که میان جنگل
یک رادیوی جیبی خبر از آمدن
جاده‌ها می‌داد.

آه
از ترس‌هایی که در جیبت جای می‌دهی
فندکی که در انبار باروت روشن می‌کنی
کارت شناسایی‌ات که
به قاتل اجیر شده‌ات نشان می‌دهی

شنبه ۱٦ شهریور ۱۳٩٢ساعت ۳:۱۱ ‎ب.ظ توسط میم.صدقی نظر بدهید ()
تگ ها: مسعود و میم و صدقی